تبلیغات
رهبرا!خاک قدمهایت،محراب پاک من است... - دوست
رهبرا!خاک قدمهایت،محراب پاک من است...
سلمٌ لِمَن سالَمَکم خامنه ای
مرتبه
تاریخ : دوشنبه 23 دی 1392

http://www.talkhandak.com/wp-content/gallery/cache/418__580x840_hadi-ebrahim.jpg

خلیلی بی تاب بود.ناراحتی در چهره اش موج می زد.پرسیدم:چیزی شده؟!

ابراهیم با ناراحتی گفت:دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسائی،توی راه برگشت،درست در کنار مواضع دشمن،ماشاءالله عزیزی رفت روی مین و شهید شد.عراقی ها تیراندازی کردند،ما مجبور شدیم برگردیم.

علت ناراحتی اش را فهمیدم.هوا که تاریک شد حرکت کرد.نیمه های شب هم برگشت.خوشحال و سرحال!مرتب فریاد می زد؛امدادگر،امدادگر سریع بیا ماشاءالله زنده است!

بچه ها خوشحال بودند.ماشاءالله را سوار آمبولانس کردیم.اما ابراهیم گوشه ای نشسته بود به فکر!کنارش نشستم.با تعجب پرسیدم:تو چه فکری؟!

مکثی کرد و گفت:ماشاءالله وسط میدان مین افتاده بود.نزدیک سنگر عراقی ها.اما وقتی به سراغش رفتم آنجا نبود.کمی عقب تر پیدایش کردم.دور از دید دشمن،در مکانی امن!نشسته بود منتظر من!

**********

خون زیادی از پای من رفته بود.بی حس شده بودم.عراقی ها اما مطمئن بودند که زنده نیستم.

حالت عجیبی داشتم.زیر لب فقط می گفتم:یا صاحب الزمان ادرکنی.

هوا تاریک شده بود.جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد.چشمانم را به سختی باز کردم.

مرا به آرامی بلند کرد.دردی حس نمی کردم.از میدان مین خارج شد.در گوشه ای امن مرا روی زمین گذاشت.آهسته و آرام!

بعد گفت:کسی می آید و تو را نجات می دهد.او دوست ماست!لحظاتی بعد ابراهیم آمد.با همان صلابت همیشگی.مرا به دوش گرفت و حرکت کرد.آن جمال نورانی ابراهیم را دوست خود معرفی کرد.خوشا بحالش

اینها را ماشاءالله نوشته بود،در دفتر خاطراتش از جبهه گیلان غرب.

..........................................................................

مصطفی هرندی،کتاب سلام بر ابراهیم ص 118




طبقه بندی: شهدا، 
ارسال توسط زهرا
آرشیو مطالب
همسنگران
پیوند های روزانه
طراح قالب
پایگاه اینترنتی خامنه ای تم